حالا جالب ترش اینه که دارم براش حجامت می کنم بهش می گم دارویی چیزی استفاده می کنی؟ میگه آره، برای چربی خون. می گم اسمشو می دونی؟ میگه جرم گیر فکر کنم باشه اسمش!!!! منظورش همون جم فیبروزیله! داستانی داریم !!!!
آقای داروساز هم گفت: همه چی MP3ش رو دیده بودیم اما صابونش رو نشنیده بودم!!!!
حالا اگه شما شنیدین و یا متوجه شدین که منظور اون خانم چه صابونی بوده و اشتباهاً گفته MP3 به من هم بگه! ممنونم!
نسخه رو دوباره چک کردم دیدم کامل تا آخر کلمه رو درست و خوانا نوشتم (نه که فکر کنید مثل بعضی همکارا سه حرف اول دارو رو نوشتم و بقیه رو خط کشیدم، همیشه عادت دارم کامل و خوانا بنویسم که همین اشتباهات پیش نیاد). تازه برگه دفترچه رو هم نکنده بود و آزاد حساب کرده بود!
زنگ زدم به داروخونه مسؤول محترم فنی می گه ببخشید من این نسخه رو چک نکردم!!!!!! نمی دونم پس برای چی در داروخونه تشریف داشت؟ (البته با نهایت احترام به همکاران داروساز بالأخره در هر صنفی از جمله پزشکان و داروسازان این مسائل و بدترش هم دیده می شه) حالا حتی توجه به اسم مریض که "گلعلی"بود هم نکردن که من برای آقای گلعلی برای چی پروژسترون می تونم نوشته باشم؟؟!!!!به نسخه پیچ محترم هم می گم چرا بیمه قبول نکردی و برگ دفترچه رو نکندی؟ میگه برای اینکه با بیمه از آزادش گرون تر می شد!!!!
جالب ترش این که آخر سر بهم می گن خوب مگه چیه حالا اشتباه شده ما که عذرخواهی کردیم!!!!!اصلاً برای چی داری جلوی مریض این حرفها رو به ما میگی؟؟؟
و مثل همیشه من هستم با شاخ هایی دراز که بر سرم سبز شده و دودی که از گوشم بیرون میاید و سوت بلندی که در سرم می شنوم!
واقعاً راست می گن که: "مملکته داریم؟"
بعد از مدتی اصرار و انکار گفت که پای چپش از زیر زانو قطع شده و پروتز داره! جالبش اینجا بود که برای گول زدن من کلک نامناسبی رو انتخاب کرده بود، "سرماخوردگی"!! بعضی ها میان برای کلک زدن های اینچنینی می گن دیروز ورزش کردم و تاندون پام کشیده شده و کلی از مشکلات ارتوپدیک میگن اما این بنده خدا که هول شده بود و از قبل با خودش کلکش رو آماده نکرده بود سرماخوردگی رو بهانه کرد!
کلاً ملت عجیب و جالبی داریم!
حالا از صاحب نامه که پشت سر منشی با سر باندپیچی شده اومده بود داخل پرسیدم که چرا اومده اینجا؟ گفت از یکی همین اطراف آدرس پرسیدم اینجا رو بهم نشون داد! خیلی جالب بود و حسابی خنده دار!
منم چون نامه مهر و موم دار رو باز کرده بودم، یه نامه دیگه خطاب به پزشکی قانونی نوشتم و جریان رو توضیح دادم و با همون نامه اصلی گذاشتم توی همون پاکت و دوباره با مهر خودم مهر و موم کردم و برگردوندم به پزشکی قانونی!
حالا کار اون بنده خدا که مجروح هم بود زیاد شده و باید دوباره برای مهر و موم کردن برگرده پزشکی قانونی!
دوم اینکه امروز در یکی از ادارات بیمه حسابی از مقام پزشکی بنده تجلیل شد! چطوری؟ نشسته بودم منتظر مسؤول تحویل گرفتن برگه ها که همکار میز بغلی اون مسؤول محترم یه برگه با ماشین حساب آورده داده به من و میگه دکتر ما کارمون اینقدر زیاده که نگو! بی زحمت این اعداد توی این برگه رو با هم جمع بزن ببین درست حساب شده یا نه؟!!!!!!
حالا ما کم کارای اداری کارمندای بیمه رو توی خونمون انجام می دیم که حالا باید براشون حسابداری هم بکنیم!!!! جداً خیلی باحال بود و با خودم فکر کردم چه تبریک و چه تجلیلی به مناسبت روز پزشک ازم به عمل اومد!!
یکی از آدمای توی خونه گفت آقای دکتر چی باید بهش بدیم بخوره؟ یکی دیگه گفت: باید خوب بهش برسیم تا جون داشته باشه که جون بده!!!!!!
اما راهنمایی و دبیرستان هم با تکالیفی بدتر از مشق ولی بدون همراه داشتن این اسم خاص سپری شد و دانشگاه هم که در ترم های مختلف مشق داشتیم تازه از نوع نقاشی! کارمون شده بود شبها توی خوابگاه با مداد رنگی توی سر خودمون و هم اتاقیامون زدن که این بافتی که کشیدیم عین اطلس نشده یا این کرم آسکاریس که شبیه تریشین شده!!!!
کلاً همواره و در تمام دوره ها و مقاطع تحصیل 20 ساله در حال مشق نوشتن بودیم تا اینکه دیگه فارغ التحصیل شدیم و این دفعه دیگه با خودمون گفتیم ای ول! دیگه راستی راستی مشقامون تموم شده!
اما زهی خیال باطل! وارد بازار کار که شدیم با مقوله ای به نام بیمه و ادارات بیمه آشنا شدیم که چندین تا هستن و هر کدوم از افراد ملت هم به فراخور شغلی که دارن (یا ندارن!) یک، دو، سه یا بیشتر دفترچه بیمه دارن و با اون میان توی مطب و میندازنش روی میز منشی و انتظار به قول خودشون "قبول کردن دفترچه" رو دارن و البته حق هم دارن چون حق بیمه پرداخت می کنن و یکی از معضلات کاری این بود که باید با این بیمه ها قرارداد می داشتیم تا مریض بیاد مطبمون و با پرداخت حق ویزیت کمتر کارش راه بیفته!
این تازه اول ماجرا بود و کاش همین یه معضل رو داشتیم!!!
با نگاهی کلی دریافتیم که سه چهار تا از این ادارات محترم بیمه هستن که بیشترین افراد مراجعه کننده دفترچه های اونها رو دارن و تصمیم گرفتیم برای رونق مطب با اونها قرارداد ببندیم. حالا بماند که چه مشقتهایی رو از ابتدای ورود به هرکدام از این ادارات تا زمان عقد قرارداد متحمل شدیم اعم از اینکه با پزشک عمومی قرارداد نمی بستن، سهمیه پزشکای این شهر پر شده، امسال دیگه تا آخر سال قرارداد نمی بندیم، پر کردن انواع فرم های عجیب و غریب، فراهم کردن مدارک متعدد و ارائه اصل و کپی اونها، انتظار جهت مراجعه کارشناس اداره برای بررسی مطب، انتظار تا مطرح شدن پرونده در کمیسیون و در نهایت فرایند عقد قرارداد و کلاس توجیهی نحوه پذیرش دفترچه ها و عدم ارتکاب خلاف های گوناگون و آشنایی با سقف ریالی نسخه نویسی و ...!!! حالا هرکدوم از اینها در هر کدوم از این ادارات به یک شیوه و بوروکراسی خاص خودش انجام می شد و زمان های مختلفی طول می کشید!
خلاصه اینکه با قرارداد بستن با این بیمه های محترم ما دوباره وارد فاز مشق نویسی شدیم، یعنی آخر هر ماه باید نسخه ها رو به ترتیب تاریخ مرتب کنیم، در فرم های مختلف کل مشخصات بیمه شده رو از نسخه ها دربیاریم و بنویسیم، مبلغ چندرغاز بازای هر نسخه رو بنویسیم و ضربدر تعداد نسخه ها بکنیم. تازه این روی کاغذه! برای یه اداره عین همین اطلاعات رو عیناً در نرم افزاری به شکل سی دی و برای یکی دیگه در سایت وارد کنیم، در انتها مهر و امضا و شماره حساب و پانچ و گیره و منگنه و کاور پلاستیکی هم بزنیم و ببریم توی صف بشینیم تا اداره محترم بیمه ازمون تحویل بگیره و چندین ماه بعد با کسر ده درصد مالیات لطف کنه بریزه به حسابمون، تازه چند تانسخه هم به دلایلی که می تراشند کسورات می خوره و بابت اون نسخه پولی نمی دن!
حال چند سؤال که پاسخش رو به قضاوت افکار عمومی واگذار می کنم:
1- تا کی باید مشق بنویسیم و آیا با آمدن ملک الموت ایشالله مشق ما تموم می شه یا توی قبر و قیامت هم باید از روی نامه اعمالمون چند بار بنویسیم تا کسورات بخوره؟
2- اصولاً کارمندان شرکت بیمه برای چی استخدام می شن و می رن توی اداره بیمه می شینن در حالیکه ما داریم به جای اونها در منزلمون دورکاری می کنیم؟
3- الان سیستم اداری ما کاغذیه یا دیجیتالی؟ چرا اطلاعات رو باید دوبار ثبت کنیم؟ هم کاغذی و هم دیجیتالی؟ چرا یادمون رفته که پیشرفتهای روز برای کنار گذاشتن سیستم های قدیمیه نه اضافه کردن جدیدی ها به قدیمی ها مثل تهیه کارت و شماره ملی که باید جای شناسنامه و شماره اون به کار بره اما الان همه جا هم کپی شناسنامه می خوان هم کارت ملی، هم شماره ملی و هم شماره شناسنامه! همه این دیجیتالی شدن ها برای کاهش دردسرها و بار کاریه، حالا برای ما که کار و دردسرمون رو دوچندان می کنه میشه خواهش کنم بی خیال پیشرفت بشیم و همونجایی که هستیم بمونیم؟
4- سیستم بیمه ای ما کی می خواد درست بشه؟ چرا چند تا اداره داریم که همه یه کار می کنن و یه اندازه تعرفه دارن اما بوروکراسی های مختلف و پیچیده دارن و کارو مشق ما رو بیشتر می کنن؟ حرف تعرفه ها و نوع و نحوه پرداخت رو هم که اصلاً پیش نمی کشم!
حالا خوب شد که داروها رو چک کردم، آخه من معمولاً این کار رو نمی کنم اما از این به بعد دیگه باید همه داروها رو بگم بیارن تا چک کنم بعد مریض استفاده کنه! چی بگم واقعاً؟؟؟؟
اما امروز بهم زنگ زدن و خواستن که برای تأیید فوت یه مریض برم خونشون! از همون اولش که راه نیفتاده بودم حالم گرفته شد. خلاصه رسیدم به اون خونه و اولین چیزی که دیدم تجمع اقوام و آشنایان بیمار یا همون مرحوم توی ایوون و حیاط بود که هرکدومشون یه گوشه ای کز کزده بودن و آروم آروم اشک می ریختن! یه سلامی کردم و رفتن داخل، دورش رو چند نفر گرفته بودن و رو به قبله خوابونده بودنش، حتی رو صورتش رو هم پوشونده بودن و داشتن آروم آروم گریه می کردن و هیچکس داد نمی زد، انگار هنوز در ناامیدی یه امیدی داشتن!!!!!
نشستم و گفتم پارچه رو بزنن کنار، حتی فکش رو هم بسته بودن. دیگه نمی دونم چرا اصرار داشتن که من مرگش رو تأیید کنم؟ یه خانم حدود چهل یا چهل و پنج ساله بود که ظاهراً سرطان پیشرفته داشته. آروم چشماش رو بسته بود و احساس کردم تازه داره از دست و پنجه نرم کردن با حضرت عزرائیل خلاص میشه و به تدریج به آرامش می رسه. اول مردمکش رو چک کردم. completely fixed dilate بود و تا جایی که می تونست خودش رو به محیط عنبیه رسونده بود و باز شده بود! با ناامیدی قلب و کاروتیدش رو هم با دست و گوشی چک کردم. گردنش هنوز گرم بود و دقایقی بیشتر از ایستادن قلبش نگذشته بود! مثل همه موارد مشابه وجود و بوی جناب عزرائیل رو در محیط حس کردم!
حالا دیگه سخت ترین قسمتش فرا رسیده بود! الکی دو سه بار قلب و کاروتید رو چک کردم تا دیرتر به این لحظه برسم. صدای قلب خودم رو توی گوشی بلند و واضح می شنیدم که تند و bigeminy!!! می زد. نمی دونم چرا؟ شاید انرژی گذر عزرائیل کمی به قلب من هم خورده بود؟؟!!! اینقدر صدای واضحی بود و دوتا دوتا کنار هم که اول فکر کردم قلب اون بنده خداست که داره می زنه و نزدیک بود شاخ در بیارم، اما وقتی پاویون گوشی رو از قلبش برداشتم دیدم هنوز همون صدا میاد و فهمیدم که قلب خودمه.
خلاصه تمام این تصورات پاراگراف قبل و معاینات الکی و بدرد نخور و دلخوش کنک چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید و این بار مرا گریز و گزیری از اعلام مرگ نبود! با اینکه همه می دونستن مرده اما انگار همه به من و دهن من نگاه می کردن! سریع گوشی و پن لایت رو توی کیفم گذاشتم و گفتم: "بله! خدا رحمت کنه" و پارچه رو دوباره آوردم طرف صورتش. از خودم بدم اومد، نمی دونم چرا؟ یکی نبود بگه مگه تو کشتیش؟؟!!!!
از اون لحظه صدای گریه بیشتر شد و من هم به سرعت بدون هیچ حرف دیگه ای بیرون اومدم. اونایی که توی حیاط و ایوون بودن با شنیدن صدای در و دیدن من دیگه صدای گریه هاشون بالاتر رفت و همینطور هم داشت بالاتر می رفت و من که با سرعت داشتم به طرف ماشینم می رفتم و از منزل دور می شدم، صدای گریه رو هر لحظه بیشتر می شنیدم و انگار اثر داپلر هم بی خاصیت شده بود!!!!!
خیلی روز بدی بود و کلاً حالم گرفته است. واقعاً این هم شغله که من دارم؟؟؟؟

